عبد الباقى گولپينارلى ( مترجم : توفيق سبحانى )

169

مولانا جلال الدين ( زندگانى ، فلسفه ، آثار وگزيده اى از آنها ) ( فارسى )

مولانا بگومگوها را تحمل نتوانست كرد . خشمگين شد و سر شمس را بريد . شمس پيش از آنكه سر بريده بر زمين افتد ، آن را گرفت و سماع‌كنان به حاجى بكتاش ( قرايوك ، محلى كه مزار حاجى بكتاش در آنجاست و امروزه حاجى بكتاش خوانده مىشود . مترجم ) رفت و از آنجا راهى تبريز شد . مولانا بدنبال او به تبريز رفت و شمس را در محله " خاموش " بر منارهء سبز در حال سماع يافت . به مناره رفت . شمس را روى زمين ديد . از مناره پايين آمد ، شمس بالاى مناره بود . هفتمين بار مولانا خود را از مناره به زير انداخت . شمس او را روى هوا گرفت و گفت : مرا اينجا دفن كن و خود پيش حاجى بكتاش رو . مولانا شمس را به خاك سپرد و به حاجى بكتاش رفت و چهل روز در آتش‌خانه « 1 » ماند . سپس حاجى بكتاش به مولانا اجازه داد كه به قونيه رود « 2 » . شمس از روزگار مولانا به بعد در ادبيات مولويان ، خاستگاه مجاز و صور خيال واقع شده است . از اين راه شمس با معانى گوناگون آن : آفتاب ، خور ، خورشيد ، ضيا و همچنين كلمات نظير شمس : شعله ، روز و امثال آن در ادبيات مولويان و از طريق آن در چارچوب ادبيات مصنوع و رسمى در قالب صنايع لفظى آمده است . در ميان غلاة شيعه ، شمس و مولانا به حضرت محمد ( ص ) و حضرت على ( ع ) مانند شده و مصراعهايى نظير : " همان عين محمد له على دور شمس و مولانا " « 3 » سروده شده است .

--> ( 1 ) در اين‌باره براى توضيح بيشتر به مقالهء " حاجى بكتاش ولى و طريقت بكتاشيه " از توفيق سبحانى و قاسم انصارى در مجلهء دانشكده ادبيات تبريز ، سال 28 ، شماره 120 ، 1355 ، ص 526 مراجعه كنيد . ( 2 ) مناقب حاجى بكتاش ، نسخهء خطى شماره 4820 كتابخانهء اونيورسيته كه در سال 1309 هجرى در درگاه حيدريهء لسقويك ( به لغت‌نامه نگاه كنيد ) ، به خط درويش مصطفى استنساخ شده است ، ص 178 - 168 ( 3 ) يعنى : " شمس و مولانا درست همانند محمد ( ص ) و على ( ع ) است اين مصراع از كاپيتان دريا رامز عبد الله پاشاست كه در 1811 م درگذشته است . شيخ غالب اين مصراع را در يك مخمس متكرر تضمين كرده است ( ديوان شيخ غالب ، طبع بولاق ، 1252 ، ص 61 ) .